Network Friends

October 11, 2008 | شنبه 20 مهر 1387
Õدو لب کوچک
برف که تند می‏شود، دست یخ کرده‏اش را میان دستم می‏فشارم.
زل می‏زنم به چشمان خمارش و منتظر می‏مانم تا حرف دلش را بزند.
نمی‏تواند.
دعا می‏کنم تا به کوچه‏ی تاریکی برسیم و خودم بی‏هیچ شتابی حرف دلش را با لبان داغم از میان دو لب کوچکش بیرون بکشم.

   
 


همه از چیزی وحشت دارند
به چیزی عشق میورزند و
چیزی را از دست داده‏اند


تغییر کن تا تاثیر کنی


شاید هنوز امید به عبور رهگذری
غریب از کوچه‏های متروک باشد


وای به حال انسانی که هنگام
مرگ بداند که هیچ نمی داند


قرار دیدار ما وقت
دلتنگی نرسیده به گریه
بود، تو به دلتنگی نرسیدی
و من از گریه گذشتم


درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share